دوستم، ساموئل بکت
خاطراتی از بکت اسرائیل هوروویتس نیما فرح‌بخش و باهار افسری
دوستم، ساموئل بکت

ساموئل بکت در اول دی‌ماه 1368 شمسی (22 دسامبر 1989) مُرد. از اولین شماره‌ی شبکه‌ آفتاب که در تن متنِ آن برگردانِ بخش آغازین رمان «مُلُی» را چاپ کردیم توجه و محبت مترجمان شامل حالمان شد و هر از چندی مطلبی درباره‌ی بکت یا از آثار او به دستمان می‌رسید. متأسفانه به مناسبت تولدش (13 آوریل 1906 یا 23 فروردین 1285) نتوانستیم پرونده‌ای مهیا و منتشر کنیم؛ لاجرم مرگش را بهانه کردیم.
«دوستم ساموئل بکت» نوشته‌ی اسرائیل هوروویتس در واقع مقاله‌ای ا‌ست که در زمان خودش به همین بهانه نوشته شده، بنابراین می‌تواند مدخلی باشد. اما دیگر مطالب سرک کشیدنی کوتاه است به جنبه‌هایی از فعالیت‌های بکت. مقاله‌ی دلوز درباره‌ی تنها فیلمی‌ است که بکت نوشته (فیلمی بیست‌وچهاردقیقه‌ای به کارگردانی آلن اشنایدر (Alan Schneider)، یکی از کارگردانان معروف تئاتر امریکا). آ. آلوارز در کتاب «بکت» (ترجمه‌ی م. فرهادپور، طرح نو، 1374، ص. 21) می‌نویسد: «بکت از برابر تبلیغات با همان شدت و حدتی می‌گریزد که باستر کیتون در یگانه فیلم ساخته‌ی بکت، به نام «فیلم»، از برابر دوربین فیلمبرداری می‌گریخت. این اثر خود تمثیلی از شرم است که کلام مشهور اسقف برکلی را، بودن همان ادراک شدن است، به زبان نمایش ترجمه می‌کند، تو گویی ادراک شدن خود بدترین عذاب است.» امیدوارم این جمله نوری بتاباند بر مقاله‌ی نسبتاً فشرده‌ی دلوز.
در تقابل با مرگ که بهانه‌ی تشکیل این پرونده است مطالبی که از خود بکت برگردانده شده همه مربوط به ابتدای نوشتن او هستند؛ چه شعرها و چه داستان و مقاله. بعدها از این تعقید در نوشتن دور شد اما نطفه‌ی نوشته‌های بعدی را می‌توان در این متن‌ها هم دید.

***

اسرائیل هوروویتس (Israel Horovitz)، درام‌نویس، کارگردان و بازیگر، در 31 مارچ 1939 در خانواده‌ای یهودی در وِیک‌فیلد در حومه‌ی شهرستان میدلسکسِ ماساچوست در امریکا به دنیا آمد. در هفده‌سالگی اولین نمایشنامه‌اش با نام «بازگشت» را نوشت و اجرا کرد. هوروویتس تا به حال بیش از هفتاد نمایشنامه نوشته است که بسیاری از آنها به بیش از سی زبان زنده‌ی دنیا ترجمه و اجرا شده‌اند. از میان مشهورترین کارهایش، نمایشنامه‌ی «خط» (Line) از 1974 تابه‌امروز در حال اجراست و طولانی‌ترین اجرای مداوم نمایش در نیویورک‌سیتی شناخته می‌شود. هوروویتس اکثر عمر خود را بین امریکا و فرانسه در رفت‌وآمد بود و در فرانسه اغلبِ نمایشنامه‌هایش را به زبان فرانسوی کارگردانی کرد. وی در حال حاضر در گلاستر ماساچوست سکونت دارد و در انجمن نمایش گلاستر، در سمت کارگردان هنری، مشغول‌به‌کار است.
وی دوستی دیرینه‌ای با ساموئل بکت داشت. اولین بار در اواخر دهه‌ی شصت میلادی در پاریس با ساموئل بکت آشنا شد. در تمام طول دو دهه‌ی بعد اغلب یکدیگر را می‌دیدند و نامه‌نگاری داشتند و مضامین بنیادی، و الگوهای سبک‌شناختی بکت، الهام‌بخش کارهایش بودند. آنچه در پی می‌آید خاطراتی از بکت است که هوروویتس، در 21 دسامبر 1989 (یک روز پس از مرگ بکت) با عنوان «دوست من ساموئل بکت» (My Friend, Samuel Beckett) نوشته.

***

پدرِ اختیاری

تابستان 1968، برای [اجرای] چند نمایشنامه‌‌ی کوتاهم، همراه بازیگران جوان بسیار خوبی، مانند آل پاچینو، جان کزال، جیل کلی‌برگ، برای «فستیوالِ دو جهان»(1) به اِسپولِتو ایتالیا رفتم. آن موقع، همه‌ی ما بچه‌های گمنامی بودیم، و [تنها] من، یک کتاب نمایشنامه‌‌های کوتاهِ چاپ‌شده داشتم. آنجا هنرپیشه‌ی زن سوئیسی‌فرانسوی‌ای بود که مونولوگ‌های بکت، یونسکو و ژیرودو را در آن فستیوال اجرا می‌کرد. [ناگهان] جلویم سبز شد و پرسید که آیا دوست دارم با بکت آشنا شوم؟ گفت «اگر دوست دارید با بکت ملاقات کنید، او می‌خواهد شما را ببیند» و قلبم ایستاد. گفت که در یک روز معین، که هشتم جولای بود، به پاریس بروم و بکت نیم‌ساعتی در کلوزری دِ لیلاس مرا ملاقات خواهد کرد. گفت که «می‌توانی درباره‌ی هر چیزی از او سؤال کنی، اما از او نپرس که چرا و چگونه می‌نویسد».
و من آن روز رفتم آنجا و چهارساعت‌ونیم با هم نشستیم. در پایان آن چهارساعت‌ونیم، که زمان جدایی رسید، من که پسر جوانی بودم، به او گفتم: «فکر می‌کنید می‌توانیم با هم دوست باشیم؟» و او گفت: «فکر می‌کنم هستیم.» و دوستی‌ای را شروع کردیم که تا زمان مرگش، چند سالی بعد، ادامه یافت و همچنان ادامه دارد. گمان می‌کنم [هر کدام از] ما یک پدر اجباری و یک پدر اختیاری داریم، ساموئل بکت پدر اختیاری من بود. می‌خواهم بخش‌های کوتاهی از خاطراتی را که کمی بعد از مرگش برای بوستون هِرالد نوشتم، و بعد در بهار 1997، با کمک جورج پلیمتون برای پاریس ریویو تصحیح و آماده‌ی چاپ شد [اینجا] بیاورم.
دوستم، ساموئل بکت

عشقم به تو، تا آن زمان که من. . .
آقای بکت مرده است. پس با این حساب پاریس هم. خبردار شدم که جمعه شبِ گذشته مُرد. در این صورت قهرمان‌های من از جمعه شبِ پیش همگی مرده‌اند.
زندگی، به‌شکلی آزاردهنده هشتادوسه سال و سه فصل، او را ول نکرد.
نگران این هستم که جهانیان سَم را بیش از حد تقدیس کنند و از این مهم‌ترین و بدیهی‌ترین حقیقت غافل شوند: آقای بکت با زندگی خود ثابت کرد که به‌راستی برای نویسنده، حتی در همین قرن حقیر خودمان، امکان‌پذیر است که با جدیت و دقت زیاد کار کند و در کمال صداقت و شرافت زندگی کند. آنچه ساموئل بکت بود، امکان‌پذیر بود. نه قدیس بود، نه حتی گاهی کاملاً خوش‌سلیقه، اما همیشه هنرمند: صدایی رسا داشت، متعهد بود و در ردیف بهترین‌ها. به دلیلی موجه، بکت از دوران جوانی به بعد، پیرمردی بدخُلق و عبوسی تمام‌عیار بود. از یک طرف پیرامون او، کیفیت زندگی نفرت‌انگیز بود و از طرف دیگر ماهیت مرگ جایگزینی ناخوشایند.
ساموئل بکت، مانند سکه‌ای همیشه در هوا، در حال چرخش بود: طرف خط آن کمدی و طرف شیرش تراژدی.
وقتی به من گفت که دندان‌هایش را از دست داده، زیر لب حرف احمقانه‌ای زدم: «می‌شد از این هم بدتر باشه.»
بلافاصله با حاضرجوابی گفت: «هیچ‌چیز آن‌قدر بد نیست که نتواند بدتر شود. مرزی برای بد بودن چیزها وجود ندارد!»(2) و از خنده روده‌بُر شدیم.
آقای بکت برای خوشحال کردن دوستانش هوشمندانه‌ترین و بی‌نظیرترین شیوه را داشت. درباره‌ی کتابِ «جیمز جویسِ» ریچارد اِلمان گفت: اثر فوق‌العاده‌ایه… یه زندگی‌نامه‌ی درست و حسابی. همه توش هستن!»(3)
گفتم: «من توش نیستم.»
و او بلافاصله جواب داد: «خواهی بود!» خیلی حیف شد که اِلمانِ کله‌پوک زنده نیست تا «کتاب بکت» را یقیناً آن‌طور که باید و شاید بنویسد.
آقای بکت برای استفاده از لطیفه‌های غیراخلاقی شیوه‌ی خودش را داشت. وقتی اولین بار با ژیل، همسرم، آشنا شد نوشیدنی بزرگی سفارش داد و گفت: «به یه مردافکن احتیاج دارم. این روزا هیچ‌چیز جز این مردافکن نیست.»
در اوایل دهه‌ی هفتاد، همراه دوستم، ژان‌پل دِلامُت، رمان‌نویس ناکام! مقیم پاریس بودم. همان وقت، لِندون (در مجله‌ی Minuit) جدیدترین متن‌های بکت، به نام‌های فوآراد، فوآراد 1 و فوآراد 2، را منتشر کرده بود. از ژان‌پل پرسیدم: «واژه‌ی فوآراد دقیقاً چه معنایی دارد؟»
ژان‌پل، برخلاف عادت، با مِن‌ومِن گفت: «در واقع، فوآراد تا حدودی… خب… یعنی نفرت‌انگیز.»
وقتی قضیه را برای بکت شرح دادم، وانمود کرد به‌شدت عصبانی است: «نفرت‌انگیز؟ دقیقاً چرت گفته!»
موقعیت صحنه: با هم در کلوزری دِ لیلاس، رستورانی که در دهه‌ی سی یک‌جور پاتوق نویسنده‌ها شده بود، نشسته بودیم. پیش از اینکه بکت تحت عمل آب مروارید چشم قرار بگیرد، عینک ضخیم ته‌استکانی می‌زد. بی‌شک، ساموئل بکتِ بزرگ و عزیز را، هر جای این کره‌ی خاکی بلافاصله می‌شد تشخیص داد. از لحظه‌ای که پا به رستوران گذاشتیم همه او را شناختند. هروقت که حرف می‌زد همه چنگال‌هایشان را زمین می‌گذاشتند و سراپا گوش می‌شدند. بکت، که تقریباً نابینا بود، به هیچ‌یک از آنها که گوش ایستاده بودند توجهی نمی‌کرد.
با یادآوری اینکه مسلماً وی به‌دقت واژه‌ی فوآراد را انتخاب کرده بود، واکنشش را به تعبیر «نفرت‌انگیزِ» ژان‌پل توضیح داده و شرح داد که در حال حاضر مشغول پیدا کردن معادل انگلیسی مناسب برای عنوان فرانسوی‌اش است.
«فوآراد؟ نفرت‌انگیز! مزخرف محض. فوآراد یعنی شکستِ اسفبار… چیزی که کسی که در جهت آن اقدام می‌کند مقدر به شکست است اما با این وجود باید به آن مبادرت کرد، چون که مسلماً به زحمتش می‌ارزد… بنابراین می‌شود: شکستی اسفبار.»
در این لحظه، به نظر می‌رسید که همه‌ی آدم‌های کل رستوران توجه‌شان به ما جلب شده و شش‌دانگ حواسشان به تمام گفته‌های بکت بود و بکت با لبخند خیلی مختصری ادامه داد: «البته فوآراد به معنی بی‌بو و بی‌خاصیت هم هست!»
و تمام دوروبر ما، مثل قهرمانان قصیده‌های زیبا و پرزرق‌وبرق کیتس، که زمین را برای تجربه‌های شگفت‌آور ترک می‌کنند و متحول‌شده به زمین برمی‌گردند، همه‌ی استراق‌سمع‌کنندگان حاضر در کلوزری ده لیلاس یک‌مرتبه، به‌طور غیرمنتظره و به‌کلی، زیرورو شدند و دوباره خوردن شامشان را از سر گرفتند.

پی‌نوشت: چند ماه بعد، به‌طور اتفاقی، در یک کتابفروشیِ نیویورک به نسخه‌ی انگلیسی «فوآرادِ» بکت، چاپ انتشارات گرُو (27)، برخوردم؛ تحت عنوان «فِسّ‌وفِس‌ها» (Fizzles).

به‌طور قطع مَتیو حول‌و‌حوش نه‌سالگی در زمره‌ی بهترین‌ها بود. پسرم مَتیو خسته بود. شب داشت خیلی زود به آخر می‌رسید. با بکت قرار داشتم و کسی نبود که مواظب پسرم باشد. با این حساب، مَتیو و آقای بکت برای نخستین‌بار با هم روبه‌رو شدند. سَم، در حال کارگردانی [در انتظار] گودو در آلمان بود و درباره‌ی موقعیت کمدی منحصربه‌فردی حرف می‌زد که داشت طرحش را می‌ریخت. چیزی به پایان ماجرا نمانده بود که مَتیو، با صورت، روی میز افتاد و شروع کرد به خروپف کردن و خرناسه کشیدن. بکت مات و مبهوت شده بود. [گفت]: «خدا رو شکر، اول می‌خواستم این قضیه رو روی شما امتحان کنم، اما انگار خیط کاشتم! به جاش این بچه رو خواب کردم!»
دخترم راشل، بچه که بود، دو یا سه‌بار آقای بکت را دید. سال‌ها بعد، در اواسط دهه‌ی هشتاد، وقتی راشل قبل از اتمام دوره‌ی دانشگاه، در پاریس کار و زندگی می‌کرد، آنها (بکت و راشل) باز یکدیگر را برای صرف شام و گپ زدن درباره‌ی تجربیات زندگی ملاقات کردند.
بلافاصله بعد از دیدارشان، راشل به من تلفن زد و راجع‌به سَم گفت: «او اصیل‌ترین، متشخص‌ترین و مهربان‌ترین مردی است که تابه‌حال دیده‌ام.»
آن شب در دفتر یادادشت‌های روزانه‌ام نوشتم: «در مجموع، بکت در مقابل من بی‌نهایت بخشنده و سخاوتمند است. روزگار به کامش. در دست‌ودل‌بازی هیچ‌گاه به پای او نمی‌رسم.»
اواسط زمستان 1973 بود. من سرد و افسرده، تک‌وتنها و شدیداً تنگدست بودم. قرار بود ساعت هشت شب، در کانون فرهنگی امریکا واقع در خیابان دراگونِ [پاریس]، شعرخوانی کنم… [آن هم فقط] برای پنجاه دلار. ساعت هفت شب داشتم با بکت گپ می‌زدم. او را برای شعر‌خوانی‌ام دعوت نکرده بودم. چون:
اول اینکه، فکر می‌کردم او با شعرخوانی من در محافل عمومی، حتی با وجود مضیقه‌ی شدید مالی، موافق نباشد.
دوم اینکه، بکت به‌ندرت به مجامع عمومی می‌رفت. حین صحبت‌هایمان آشفته به نظر می‌رسید. یکهو گفت: «می‌خواهی شعر بخونی؟ نه؟» از اینکه می‌دانست، شوکه شده بودم. و بعدش گفت: «خیلی از دوستات چشم انتظارتن؟»
معلوم بود که با دعوت نکردنش احساساتش را جریحه‌دار کرده‌ام. بنابراین دعوتش کردم. گفت: «نه، ازت ممنونم. من هیچ‌وقت به این‌جور جاها! نمی‌رم.»
با این‌همه از من خواست که یکی از شعرهایم را از حفظ برایش بخوانم. با شرمند‌گی به او گفتم اینکه برای خواندن یک شعر به من پنجاه دلار بدهند «خیلی منصفانه» است. خندید؛ بااین‌وجود روی شعر خواندن در محافل خصوصی پافشاری می‌کرد. یکی دو سال بعد، در هاید پارک [لندن] اصرار می‌کرد در محیط دایره‌ای بزرگی دور او بدَوم تا بتواند طرز راه رفتنم را تجزیه‌وتحلیل کند! و در همین حال یک شعر چهارسطری به نام «در بلوار راسپل» را برایش خواندم:
چه آسان یگانه لبخندمان می‌خندد.
نه موافق خواهیم بود و نه ناموافق.
دخترِ زیبارو در فانی بودنش کامل می‌شود.
زنده می‌ماند عشق ما در فضای دری که آرام بسته می‌شود.
با چشمان بسته گوش می‌داد. گفت: «خیلی قشنگه.»
بی‌مقدمه گفتم: «گندش بزنن!» چشمانش را باز کرد و خودم توضیح دادم که «این را از شما دزدیدم!»
«نه، نه! در زندگی‌ام چنین چیزی نشنیده‌ام…»
«نه نه! این کار رو کردم! از اون شعرتون به اسم دی یِپ… با این سطر تمومش کردید: … فضای دری که باز و بسته می‌شود.»
«اوه بله، درسته.» و سپس بی‌مقدمه اضافه کرد: «گندش بزنن!»
پرسیدم: «قضیه چیه؟»
«خودم هم این رو از دانته دزدیدم!»
ساموئل بکت برای زندگی آداب سختی داشت. شبی، درست بعد از اینکه ژیل و من ازدواج کردیم، قرار گذاشته بودیم لبی تر کنیم. (اولین ازدواج ژیل و سومین بارِ من!)
با اوقات تلخی گفت: «همسر! این همه‌ی چیزیه که قراره یه مرد داشته باشه! ییتس فقط یکی داشت، جویس فقط یکی داشت و من یکی خواهم داشت.» ساموئل بکت قهرمان‌های خود[ش] را داشت… و من می‌دانستم که هیچ‌وقت در زمره‌ی آنها قرار نمی‌گیرم.
مهم‌ترین خاطرات من از بکت، خاطراتی از نویسنده‌ای فوق‌العاده نیست، بلکه [خاطراتی] از دوست و حامی بسیار خوبی است. نخستین‌بار به دلیل نوشته‌هایش مجذوبش شدم اما خیلی زود او برایم یکی از آن اندک مردانی شد که برخلاف میلِ مادر دلمان می‌خواهد به‌ وسواس با آنها مثل پدر رفتار کنیم.
وقتی، چند ماه پیش، برای آخرین بار سَم را دیدم؛ مثل یک کاغذ کهنه سست و شکننده شده بود.
[بعد از مرگ همسرش سوزان] در اتاقی در یک خانه‌ی سالمندان در خیابان رِمی‌ ـ‌ دومونس [پاریس]، دو سه ساختمان آن‌ورترِ منزل دکتر [علفی]‌اش زندگی می‌کرد. از دیدن اینکه حالا بکت مثل یکی از شخصیت‌هایی که خودش خلق کرده بود زندگی می‌کرد بهتم زده بود. برای رسیدن به اتاق بکت باید از وسط جایی که اسمش اتاق تفریحات بود رد می‌شدی. دو دوجین فرانسویِ مسن، مثل گنجشک‌های روی کابل‌های تلفن، به ردیف نشسته بودند و مشغول تماشای رقص و آواز تهوع‌آور یک یارو در یک تلویزیون سیاه‌وسفید قدیمی بودند. خواب و خیال خوشِ همگانی‌شان را به هم زدم و پرسیدم کجا می‌شود بکت را پیدا کرد. به نظر می‌رسید کسی او را نمی‌شناسد. دفترِ خانه‌ی سالمندان را پیدا کردم. از وسط محوطه‌ی کوچکی به پشت ساختمان هدایت شدم. اتاق کوچکی را در طبقه‌ی همکف، با پرده‌کرکره‌های تقریباً پایین‌کشیده‌شده، دیدم. بکت داخل [اتاق] بود. روب‌دوشامبرِ مندرسی به تن داشت و پشت یک میزِ بازی بریج با قلم و جوهر مشغول نوشتن بود.
لحظه‌ای ایستادم و به دلایلی خاطره‌ی شوکه شدن بکت، بیست‌ودو سال پیش، وقتی فهمید که چیزی از شعر «سفر دریایی به بیزانسِ» ییتس نمی‌دانم از جلوِ چشمم گذشت («سالخورده اما جز به حقارت نیست/ همچون تن‌پوشی مندرس بر چوب‌رخت»). آن شب پیش از آنکه میز [غذا] را ترک کنم، آن شعرِ ییتس از حافظه‌ی آقای بکت به حافظه‌ی من منتقل شده بود (همراه با ذکر این توضیح هوشمندانه که در مجموع با این قسمت شعر که «روح کف بزند» موافق نیستم!)
آخرین اتاق بکت ناجور، کوچک و حزن‌آلود بود. یک تخت‌خواب، یک میز پاتختی و یک میز و صندلی مخصوص بازی بریج، و یک دستگاه تلویزیون برای [دیدن] مسابقات ورزشی! به‌شکل تأثرآوری شبیه زندان بود. حس ناگهانی‌ام این بود که بَرَش دارم و فرار کنم، ببرمش بیرون از اینجا، به دوردست‌ها، به روزهای خیلی دور. حدوداً یک سال طول کشید تا این قضیه رهایم کند، تا قبول کنم این انتخاب خود او بود. یکی دو ساعتی گفت‌وگو کردیم. همان سؤال‌های همیشگی را پرسید؛ راجع‌به بچه‌هایم، درباره‌ی کارم، در خصوص کارهای سخت و طاقت‌فرسای اخیر ژیل، [و اینکه] نیاز به پول دارم یا اوضاعم روبه‌راه است؟
نوبت من [شد]. راجع‌به وضعیت سلامتی‌اش جویا شدم. مثل یک [پزشکِ] متخصص از بیماری‌اش و توضیح مکانیسم‌های آن موبه‌مو اطلاع داشت. گردشِ خونِ مغزش درست انجام نمی‌شد.
اما وقتی این حس را، که چگونه این مشکل در جزء‌به‌جزء بدنش خودش را نشان می‌داد، شرح می‌داد نویسنده‌ای تمام‌عیار بود: «روی ریگِ روان ایستاده‌ام.» موجز و به‌شکل استادانه‌ای واضح و روشن.
آخرین‌بار که از سَم جدا شدم، می‌دانستم که ممکن بود دیگر او را زنده نبینم. زندگی‌ام را طوری سروسامان دادم که بتوانم از ژانویه برای مدت شش هفته به پاریس برگردم و کنارش باشم. آن ریگ روان را تقریباً یک ماه کمتر برآورد کرده بودم.
چیزی از انسانیتش بگو و رهایش کن. آنچه بکت درباره‌ی جویس گفت همان چیزی است که در نهایت درباره‌ی بکت می‌گویم: «او هیچ‌وقت درباره‌ی چیزی نمی‌نوشت. او همیشه چیزی می‌نوشت.»
وقتی برای اولین بار شنیدم که مرده‌ای، سَم، چند لحظه‌ای ناراحتِ تمام آن چیزهای حیرت‌انگیزی شدم که می‌دانستی و با تو می‌میرند. اما بلافاصله یادم آمد (به‌جایشان) چه چیزها که بر کاغذ نگاشتی… برای ما و پس از ما. «آن اندک جواهرات صیقلی… بیشینه‌ای، که می‌توانیم همیشه دل‌خوش باشیم که برایمان به جا می‌گذاری.» آنچه پس از تو ماند چه اندک بود، دوست دیرینم. قسمتم انگار این است که باید برای مدتی طولانی‌تر اینجا بمانم و خط‌خطی کنم.
بی‌خداحافظی. می‌بینمت سَمِ عزیزم.

پی‌نوشت:
1. Festival of Two Worlds : جشنواره‌ی سالانه‌ی موسیقی و اپرایی است که در تابستان هر سال (از ژوئن تا ابتدای جولای) در شهر اسپولتو ایتالیا برگزار می‌شود. این جشنواره را در 1958 آهنگسازی به نام جیان کارلو مِنوتّی بنا نهاده و نمایش عظیمی از کنسرت‌ها، اپرا، رقص، تئاتر، هنرهای تجسمی و میزگردهای علمی در خصوص موارد یادشده است.
2. این جمله اشاره به یکی از قوانین مورفی است.
3. کتاب «جیمز جویسِ» ریچارد المان را بهترین زندگی‌نگاشته‌ی جهان می‌دانند.